همانی که خیلی ها جوانیشان را پایش میگذارند....
و من ....

اینروزها انگار توی گلویم یک بادکنک گنده روز به روز دارد پر از باد میشود.
همه ی عوامل از رفتن ماه رمضان گرفته تا...
فردا اولین روز از آخرین سال عمرم در مدرسه است.
بادکنک توی گلویم هی دارد بزرگتر میشود که خدا کند سال دیگر همین موقع روی یکی از صندلی های دانشگاه بنشینم.
که نکند یکبار خدای نکرده زبانم لال شرمنده ی پدر و مادرم بشوم.
نه خدا بزرگ است و من تلاشگر .
از حالا به بعد دیر به دیر میام.
خیلی دیر پس فعلا در پناه حق.
یادم می آید چهارم دبستان که بودم معلممان گفته بود درباره ی شب قدر انشا بنویسیم....
با همان تفکر کودکانه ام نوشتم:
"علی بسیار بزرگ بود...
به وسعت آسمانها ...
به عظمت قرآن...
مگر نه اینکه علی قرآن ناطق بود....
مگر نه اینکه در شب نزول قرآن از میانمان رفت...
...
خسته شده بود ازآنهمه جفا و نیرنگ بازی...
دلش برای رسول و فاطمه پر میکشید...
راهی به ذهنش رسید...
میگویند مستجاب الدعوه بود....
دعاها و نفرینهایش میگرفت...
راضی به اذیت شدن کسی نبود...
پس نفرین کرد:
خدایا من را از اینان جدا کن.
من را از این مردم بگیر..."
هنوز هم که فکر میکنم میبینم واقعا ....
نه او قابل توصیف نیست....
مولود کعبه و مقتول مسجد.
نظرکرده ی خدا...
علی....

بازبان کودکانه ام :
خدایا...
عاقبت بخیرمان کن.

خوشم نمی آمد از این سوسول بازی ها یا بقولی عشق.
اما حالا که فکر میکنم میبینم عشق هم دنیایی دارد.
چه زمینی و چه آسمانی.
وقتی عاشق باشی بقول روباه توی داستان شازده کوچولو انگار توی دلت قند آب میشود وقتی میخواهی طرف را ببینی.
اگر عشق نبود باید چه میکردم؟
معشوق من دلم برایت میتپد.
===================================
پی اس:خدایا عاشقم.عاشقترم کن.
هرچی گشتم تایم زون ایران و تهران رو پیدا نکردم.
وقتی که یه سایت ایرانی تایم زون کشورشو نداره دیگه چه انتظاراتی میشه داشت؟
نتیجه این میشه که به جای کتابهای شاهنامه کمیک استریپ های مستر بین و بجای تصاویر حماسی شاهنامه عکس جومونگ و سوسانو تو دست بچه ها میبینیم!!!
جل الخالق...
اولش تماسهای اعضای گروه در باره خبری تایید نشده،خبری تلخ و سیاه. لازم نیست تماس گیرنده خبر را از اول تا آخر برایت بگوید،همین که بگوید توپولف،تو میفهمی یعنی مرگ،یعنی صد ها جسد سوخته زن و مرد و کودک.توپولف برای خبرنگاران حوادث یک کابوس شده است.کابوس سقوط و مرگ. توپولف برای ما یک کد است.یعنی قاتلی زنجیره ای که به کشتن یک دو یا سه نفر قانع نیست.کشتن کمتر از صدها نفر برای او صرف ندارد.
توپولف برای ما حوادث نویسان همیشه برابر است با خانواده های داغداری که تجمع آنها را در فرودگاه میبینیم.مساوی است با مادری که در قسمتی از فرودگاه رو زمین نشسته و ضجه میزند و عکس فرزندش را در دست دارد و هنوز امیدوار است که معجزه ای دوباره فرزندش را به او باز گرداند.
توپولف برای ما همیشه مساوی است با یک صفحه روزنامه پر از عکس های سقوط و جنازه های تکه پاره شده و اشکهایی که موقع نوشتن خبر در چشم بچه های گروه حوادث حلقه میبندد.
توپولف یعنی پرواز آخر....
اول بهمن سال 1387
روز قرعه کشی
یه جور پیش آگاهی!شاید! اما باز هم میترسیدم.لحظه ای رو که سالها منتظرش بودم داشت از دستم میرفت.میدانستم ولی انگار حسی میگفت"نه تو لایق تر نیستی"و البته که نبودم و نیستم.بین آنهمه ادم که هرکدام به نوعی خدا را دوست داشتند و هرکدامشان شاید از من و تو نزدیکتر به خدا باشند،خدا من را انتخاب کرد.*((اما داناتر است به احوال بندگانش))*
بین بچه هایی که انتخاب شده اند کسانی هستند که شاید به تیپ و ظاهرشان هم نخورد که تا مشهد هم رفته باشند،اما خدامیداند که سر و سرّی با او داشته اند که اینطور طلبیده.
از الان یه همسفر خوب پیدا کرده ام.دختر خوبی است.آمده است که در سفر ها سعی کنید کسانی را برای همراهی انتخاب کنید که مهربان و شفیق باشند.
از او مطمئنم ولی از خودم نه.
همه میگویند من بدسفرم.ولی نمیشود که مهمان خدا شوی و با بقیه بدرفتاری کنی.
باید کم کم خودم را آماده کنم.باید یک طرح غربالگری راه بیندازم.نه برای بیماری های جسمی که روحی.بیماری هایی که باعث دور شدنم از او میشود..طرح غربالگری سرطان غیبت و بدگویی و سندروم غرور و از این قبیل چیزها.اما قبل از اینها باید یک طرح خودشناسی راه بیندازم که اول خودم را و به تبعیت از آن خدای عز و جل را بشنام،چرا که مقدمه ی خداشناسی ،خودشناسی است.
احساس میکنم باید خود را برای سفری بزرگ آماده کنموشاید سفری مثل قیامت که رفتن به مدینه و کسب فیض از مزار بقیع و روضه النبی بمنزله ی کسب کرامت در این دنیا و و احرام و اعمال عمره ی مفرده که همه بخاطر خدا میرویم مثل آخرت.همه با لباسهایی به سپیدی آسمان.
و شاید احرام به منزله ی خود مرگ است.برای محرم حتی عادی ترین چیزها مانند شانه زدن موها و عطر زدن و نگاه کردن به اینه حرام است و این نوعی گذر است از مادیات به معنویات.

اما مدینه چیز دیگری است.بوی بهشت،بوی ملائک را استشمام میکنی اگر محرم باشی.اگر بدانی که روزی اینجا قدمگاه مردی از تبار بهشتیان بوده و کسی اینجا نماز گزارده که مادر رهنمایانمان بوده است و هرکدام به نوعی معصوم و مظلوم و اگر بدانی که شاید ناخوداگه کسی را ببینی که می آید.مهدی موعود را میگویم.
همان که قلبمان به انتظار آمدنش می تپد و جمعه هایمان بوی نرگس می گیرد.
و شاید ناگهان به یاد دلهای بیقرار برای امدن به اینجا بیفتی و آنوقت میفهمی که چقدر تو را دوست داشته که در آن مکان و آن زمان حاضری.که چه لطفی به من و تو داشته که ما را خیلی زودتر از آرزو به دل ها مهمان کرده.
اما نه بدان که اگر دعوت شده ای،پذیرفته شده ای و روزی خوار خدایی،یادت باشد که دعا کنی.همان دعایی را که سال قبل کردی تا استجابت انرا به چشم ببینی و خواهی دید.
دعا کن برای همه اطرافیانت،
فرق نمیکند،همه را از ته دل....
و اگر در کنج دلت جایی بود مرا نیز یاد کن.
باشد که همه به زیارت خانه دوست نایل بیایند.
بلاخره انتظار بسر رسید!
چقدر سخته این انتظار و البته چقدر شیرین!
اینقده که اون لحظه ها رو خیلی دوست دارم!
چیزی قریب به ۵ سال انتظار!!
کم نیستا!
خیلیا تو این مدت فوت کردند و خیلی ها هم بدنیا اومدن!
اما من به عهد و قرارم با هاش عمل کردم.
اونقدر دوستم داره که میخواد برم پیشش.
قربونت برم عزیز دلم.![]()
تا یه ماه و چند روز دیگه میرم پیشش.
البته معشوق(میتونه عاشق هم باشه که هست!) فقط اونجا نیستا!
همه جا هست.
سال تحویل رو هم با اون میگذرونم.
خیلی دوستش دارم.
آره با خود خودشم:
خدا

سر کلاس هی چشم هایم را می بستم . وقتی که چشم های خود را می بندم . او از زیر عینک قشنگش نگاهم می کند. عینک خدا گرد و خیلی بزرگ است . و ریش های بلند و سفید دارد . معصومه می گوید : تو که چشم هایت بسته است . چه جوری می دانی ؟ اما من می دانم . محسن که برادر بزرگتر من است . می گوید : همه ی انسان ها و حیوان ها و حتی چیزها ی دیگر بنده ی خدا هستند و خدا همه ی بنده هایش را دوست دارد ، و به آنها نگاه می کند ، و حرف های آنها را می شنود . محسن یک شعری بلد است . که در آن می گوید : و خدایی که همین نزدیکی است . یعنی که خدا همه جا ها است . حتی کنار برگ های گلدان . پدر بیش تر می گفت : خدا توی قلب آدم ها است . اما چهار شنبه ی هفته ی پیش برای دیدن خدا رفت به شهر مکـّه . مامان را هم برد . من به او گفتم : خدا این جا هم هست . امّا ، او فقط خندید . محسن می گوید : آن جا ، خدا چند تا کلاس مهم گذاشته است . و بنده هایش را دعوت می کند . که چیزهای خوب به آنها یاد بدهد . دیشب که مامان زنگ زد . به او گفتم که دلم برای او تنگ شده است . اما از سوقاتی ها سئوال نکردم . چون محسن تمامشان را به من گفته بود . فردا قرار است ، که مریم جون آخرین درس کتاب بخوانیم را هم درس بدهد . و بعد درس ها را یکی یکی دوره کنیم . من می توانم همه ی کلمه ها را بخوانم و بنویسم . اما کتاب دینی و ریاضی هنوز تمام نیست . این بود خاطره ی شنبه ی من .www.sangeneshan.blogfa.com