(لطفا با صدای اون آقاهه توی راز بقا این سفر نامه رو بخونین)
پیش مقدمه!!!
لطفا کسانی که سابقه ناراحتی قلبی و بیماری روانی دارند و همچنین کودکان از سفر به هند صرفنظر کنند.حالا اگر خواستند این سفرنامه را بخوانند مشکلی نیست.
بهتان هشدار دادم.بعدا نگی نگفتی!!
مقدمه
دو هفته قبل از کنکور اینجانب بود که روزی والده آمدند به منزل و گفتند که بعد از کنکور من(سد بزرگ)برویم یه جایی کله مان یک هوایی بخورد و جگرمان حالی بیایدو خستگی ای در کنیم!و روحیه مان تعویض شود!!
از آنجایی که طبق نظر دانشمندان انسان پیش از کنکور دارای تعادل روانی نیست،بنده هم به شدت استقبال و قبول کردم.
والده جان هم رفتند ترتیب پاس اخوی را بدهند چون ما همه قبلا مسافرت خارج از کشور داشتیم جز او!!
چشمتان روز بد نبیند پس از کنکور که چشممان را باز کردیم دیدیم ثبت نام انجام شده و منتظر ویزا هستیم.
یک هفته به پرواز مانده بود که فهمیدم اعلام رتبه های کنکور میخورد وسط مسافرتمان!!
حالا بیا و درستش کن!
خودمان را سپردیم دست خدا و اطلاعات لازم برای گرفتن نتایج کنکور را بدست پسرعمه جان تا بعدا آنجا به ما خبر بدهد.
(ویزای هند اکثرا یک روز قبل از پرواز به دست مسافران میرسد پس زیاد نگران نباشید.)
5شنبه 7مرداد با همه خداحافظی کرده و صبح جمعه هشتم به سمت تهران حرکت کردیم.
ساعت حدود 5 بعد از ظهر به فرودگاه امام خمینی رسیدیم.
با خودمان گفتیم به به چه فرودگاهی ساخته اند این زحمتکشان!
تا ساعت 8 و نیم در سالن ترانزیت و بعد از آن در طیاره منتظر بودیم تا بپریم.ولی نیم ساعت تاخیر داشتیم و آنهم ظاهرا برای این بود که یکی از مسافران به نام آقای نیازی نیامده بود.
بلاخره پریدیم.
در طول پرواز اصلا نمیتوانستم بخوابم!نمیدانم بخاطر ترس از پرواز در تاریکی بود یا چیز دیگر ولی بلاخره با کمک عینک خواب یه نیم ساعتی را بعد از کلی جان کندن خوابیدیم که خلبان اسکندری به همه خسته نباشید گفت و اعلام کرد که تا دقایقی بعد در فرودگاه دهلی مینشینیم.
اصل ماجرا:
ساعت یک صبح به وقت ایران و دو صبح به وقت دهلی بود که نشستیم.
(اختلاف زمانی تهران و دهلی در حقیقت دوساعت است ولی اگر در نیمه اول سال سفر میکنید و ساعت ها را روز اول فروردین یک ساعت به جلو کشیده اید دهلی یک ساعت از تهران جلوتر ولی در زمستان دو ساعت جلوتر است.البته زیاد نگران نباشید.نرسیده به فرودگاه سرمهماندار اعلام میکند در فرودگاه مقصد ساعت چند است.)
به محض ورودمان متوجه اختلاف روشن و آشکار فرودگاه امام و دهلی شدیم.چه فرودگاه بزرگ و زیبایی بود.
(بعدا کاشف به عمل آمد که آن فرودگاه همان روز آمدن ما افتتاح شده بود)
بعد از گرفتن ساک به سالن خروجی رفتیم.آقایی آمد و گفت من راهنمای شما هستم.
بعدش ما را به گوشه ای راهنمایی کرد که منتظر بقیه گروه بمانیم.
گروهمان کم کم تکمیل شد و دیگر کسی نیامد.ولی ما همچنان کلافه در فرودگاه بودیم.
بعد از پرس و جو فهمیدیم نه نفر هنوز نیامده اند.تا زنگ بزند و بفهمد که اصلا این دوستان در پرواز بوده اند یا نه که صد البته نه خیلی طول کشید.
به محض خروج از سال متوجه درجه حرارت و رطوبت بالای دهلی شدیم.
ابوی میگفت که اینجا آب و هوای اهواز را دارد و یکی از همسفرانمان که اهوازی بود گفت بهتر بود همان اهواز میماندیم.
وقتی سوار اتوبوس شدیم ساعت چهار بود.یهو دیدیم یه سری حلقه گل که مختص هندی هاس و توی فیلماشونم هست آوردن و انداختن گردن ما و راهنما گفت که اسم این گلا ولکام یا خوشآمد گویی هست.
از فرودگاه تا هتل JHT نزدیک نیم ساعت راه بود و تا چک این شویم هم یک ربع طول کشید که البته با ابمیوه و نوشابه پذیرایی شدیم.
بعدش هم رفتیم به اتاقهایمان.
(در هند اتاقها دو نفره اند یا دو تخت یکنفره یا یک تخت دو نفره.اگر سه نفر باشید بهتان یک تخت سفری میدهند که در اتاق بگذارید .
اتاقها دمپایی ندارند پس با خودتان ببرید.البته اگر وسواسی هستید یکی جداگانه برای دستشویی و حمام هم بردارید.
ممکن است هتل سرویس ایرانی نداشته باشد.و فقط سرویس فرنگی باشد پس اگر عادت ندارید باید عادت کنید.
ممکن است همان سرویس فرنگی شلنگ نداشته باشد!پس اگر میتوانید و ساک و چمدانتان جا دارد یک آفتابه تازه!ولی کوچک با خود ببرید.
اگر نه بعد از خوردن یک بطری آب معدنی میتوانید از آن به عنوان آفتابه استفاده کنید.
راستی هتلها گاهی اوقات شامپو ندارند.با خودتان شامپو ببرید.
بعضی از هتل ها در اتاق خود گاو صندوق دارند ولی بعضی نه پس همه پولتان را با خودتان و در یک جای مطمئن نگه دارید.شما که نمیخواهید در یک مملکت غریب بی پول شوید؟!)
تا قسمت بعد ...
***********
دوباره با قدمهای آهسته امد.
مثل سالهای پیش.
میخواهد خودمان از خواب بیدار شویم و نه به زور و جبر.
میخواهد خودمان دست از گناه بکشیم و رو بسوی خدا برویم.
میخواهد...
میرود.
اما با گامهای بلند و سریع.
بعد از رفتنش خدا وکیلی چند نفرمان بیدار شده ایم و تا سال دیگر در خواب غفلت بسر نمیبریم؟
خوش امدی رمضان...
فقط خواهش میکنم زود نرو.
دلم برای دعای سحر تنگ میشود.
برای تا لحظه اذان صبح آب خوردن از ترس اینکه فردا تشنه نشوم.
برای آسمان پر ستاره بعد از اذان صبح
برای خوابیدن های تا ساعت 12
برای بیحالی های بعد از ظهرها
برای برنامه های دم افطار واز همه بیشتر ماه عسل با احسان و مهمانهای جالبشان.
برای قطره های اشکی که از چشمهایمان لحظه اذان میچکد
برای ربنای شجریان که شاید امسال پخش نشود...
برای سریالهای بعد از افطار که آخرش به خوبی و خوشی تمام میشود.
برای شبهای قدر که هرسال بیشتر از سال قبل تلاش میکنیم تا شاید پرونده اعمالمان پاک شود ..
و برای شب عید فطر و لذت حساب کردن فطریه برای هر نفر..
برای صبح های عید فطر که همیشه خواب میمانم و به نماز نمیروم و بعدش توجیه میکنم که حدیث داریم زنان جوان به نماز عید فطر و عید قربان نروند...
. برای هار روز عید فطر که بعد از یک ماه چقدر میچسبد پرخوری....
فقط خواهش میکنم زود از پیشمان نرو...
شاید این آخرین سالی باشد که ...
که این لذت ها را میچشیم.
خواهش میکنم.