تبليغاتX
ماشین زمان به آینده رفت،کسی آنجا نبود

ماشین زمان به آینده رفت،کسی آنجا نبود

آمدم ...بنويسم...آنچه را كه خاك ميخورد در اين بينهايت انديشه

transmigration of the writer!

تا یک مدت در این وبلاگ تخته میشود

in order to satisfy my bad side,here would be closed for a short period of time.

اگر طاقت روبرو شدن با واقعیت را ندارید به وبلاگ جدید من سر نزنید.

www.limookhanoom.blogfa.com

نمیخواهم همان حرفهای قدیمی و پوسیده را دوباره به رشته تحریر بکشم.

من عوض شده ام.

شده ام باربی

محض اطلاع تو که نمیدانی

Barbie means hell angell

حالا خودت تصمیم بگیر...

میخواهی با نفس خبیثم روبرو شوی؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:33  توسط نهال  | 

هند 1+رمضان

(لطفا با صدای اون آقاهه توی راز بقا این سفر نامه رو بخونین)

پیش مقدمه!!!
لطفا کسانی که سابقه ناراحتی قلبی و بیماری روانی دارند و همچنین کودکان از سفر به هند صرفنظر کنند.حالا اگر خواستند این سفرنامه را بخوانند مشکلی نیست.
بهتان هشدار دادم.بعدا نگی نگفتی!!

مقدمه
دو هفته قبل از کنکور اینجانب بود که روزی والده آمدند به منزل و گفتند که بعد از کنکور من(سد بزرگ)برویم یه جایی کله مان یک هوایی بخورد و جگرمان حالی بیایدو خستگی ای در کنیم!و روحیه مان تعویض شود!!
از آنجایی که طبق نظر دانشمندان انسان پیش از کنکور دارای تعادل روانی نیست،بنده هم به شدت استقبال و قبول کردم.
والده جان هم رفتند ترتیب پاس اخوی را بدهند چون ما همه قبلا مسافرت خارج از کشور داشتیم جز او!! 
چشمتان روز بد نبیند پس از کنکور که چشممان را باز کردیم دیدیم ثبت نام انجام شده و منتظر ویزا هستیم.
یک هفته به پرواز مانده بود که فهمیدم اعلام رتبه های کنکور میخورد وسط مسافرتمان!!
حالا بیا و درستش کن!
خودمان را سپردیم دست خدا و اطلاعات لازم برای گرفتن نتایج کنکور را بدست پسرعمه جان تا بعدا آنجا به ما خبر بدهد.
(ویزای هند اکثرا یک روز قبل از پرواز به دست مسافران میرسد پس زیاد نگران نباشید.)
5شنبه 7مرداد با همه خداحافظی کرده و صبح جمعه هشتم به سمت تهران حرکت کردیم.
ساعت حدود 5 بعد از ظهر به فرودگاه امام خمینی رسیدیم.
با خودمان گفتیم به به چه فرودگاهی ساخته اند این زحمتکشان!
تا ساعت 8 و نیم در سالن ترانزیت و بعد از آن در طیاره منتظر بودیم تا بپریم.ولی نیم ساعت تاخیر داشتیم و آنهم ظاهرا برای این بود که یکی از مسافران به نام آقای نیازی نیامده بود.
بلاخره پریدیم.
در طول پرواز اصلا نمیتوانستم بخوابم!نمیدانم بخاطر ترس از پرواز در تاریکی بود یا چیز دیگر ولی بلاخره با کمک عینک خواب یه نیم ساعتی را بعد از کلی جان کندن خوابیدیم که خلبان اسکندری به همه خسته نباشید گفت و اعلام کرد که تا دقایقی بعد در فرودگاه دهلی مینشینیم.

اصل ماجرا:
ساعت یک صبح به وقت ایران و دو صبح به وقت دهلی بود که نشستیم.
(اختلاف زمانی تهران و دهلی در حقیقت دوساعت است ولی اگر در نیمه اول سال سفر میکنید و ساعت ها را روز اول فروردین یک ساعت به جلو کشیده اید دهلی یک ساعت از تهران جلوتر ولی در زمستان دو ساعت جلوتر است.البته زیاد نگران نباشید.نرسیده به فرودگاه سرمهماندار اعلام میکند در فرودگاه مقصد ساعت چند است.)
به محض ورودمان متوجه اختلاف روشن و آشکار فرودگاه امام و دهلی شدیم.چه فرودگاه بزرگ و زیبایی بود.
(بعدا کاشف به عمل آمد که آن فرودگاه همان روز آمدن ما افتتاح شده بود)
بعد از گرفتن ساک به سالن خروجی رفتیم.آقایی آمد و گفت من راهنمای شما هستم.
بعدش ما را به گوشه ای راهنمایی کرد که منتظر بقیه گروه بمانیم.
گروهمان کم کم تکمیل شد و دیگر کسی نیامد.ولی ما همچنان کلافه در فرودگاه بودیم.
بعد از پرس و جو فهمیدیم نه نفر هنوز نیامده اند.تا زنگ بزند و بفهمد که اصلا این دوستان در پرواز بوده اند یا نه که صد البته نه خیلی طول کشید.
به محض خروج از سال متوجه درجه حرارت و رطوبت بالای دهلی شدیم.

ابوی میگفت که اینجا آب و هوای اهواز را دارد و یکی از همسفرانمان که اهوازی بود گفت بهتر بود همان اهواز میماندیم.

وقتی سوار اتوبوس شدیم ساعت چهار بود.یهو دیدیم یه سری حلقه گل که مختص هندی هاس و توی فیلماشونم هست آوردن و انداختن گردن ما و راهنما گفت که اسم این گلا ولکام یا خوشآمد گویی هست.

از فرودگاه تا هتل JHT نزدیک نیم ساعت راه بود و تا چک این شویم هم یک ربع طول کشید که البته با ابمیوه و نوشابه پذیرایی شدیم.
بعدش هم رفتیم به اتاقهایمان.
(در هند اتاقها دو نفره اند یا دو تخت یکنفره یا یک تخت دو نفره.اگر سه نفر باشید بهتان یک تخت سفری میدهند که در اتاق بگذارید .
اتاقها دمپایی ندارند پس با خودتان ببرید.البته اگر وسواسی هستید یکی جداگانه برای دستشویی و حمام هم بردارید.
ممکن است هتل سرویس ایرانی نداشته باشد.و فقط سرویس فرنگی باشد پس اگر عادت ندارید باید عادت کنید.
ممکن است همان سرویس فرنگی شلنگ نداشته باشد!پس اگر میتوانید و ساک و چمدانتان جا دارد یک آفتابه تازه!ولی کوچک با خود ببرید.
اگر نه بعد از خوردن یک بطری آب معدنی میتوانید از آن به عنوان آفتابه استفاده کنید. 
راستی هتلها گاهی اوقات شامپو ندارند.با خودتان شامپو ببرید.
بعضی از هتل ها در اتاق خود گاو صندوق دارند ولی بعضی نه پس همه پولتان را با خودتان و در یک جای مطمئن نگه دارید.شما که نمیخواهید در یک مملکت غریب بی پول شوید؟!)
تا قسمت بعد ...
***********
دوباره با قدمهای آهسته امد.
مثل سالهای پیش.
میخواهد خودمان از خواب بیدار شویم و نه به زور و جبر.
میخواهد خودمان دست از گناه بکشیم و رو بسوی خدا برویم.
میخواهد...
میرود.
اما با گامهای بلند و سریع.
بعد از رفتنش خدا وکیلی چند نفرمان بیدار شده ایم و تا سال دیگر در خواب غفلت بسر نمیبریم؟
خوش امدی رمضان...
فقط خواهش میکنم زود نرو.
دلم برای دعای سحر تنگ میشود.
برای تا لحظه اذان صبح آب خوردن از ترس اینکه فردا تشنه نشوم.
برای آسمان پر ستاره بعد از اذان صبح
برای خوابیدن های تا ساعت 12
برای بیحالی های بعد از ظهرها
برای برنامه های دم افطار واز همه بیشتر ماه عسل با احسان و مهمانهای جالبشان.
برای قطره های اشکی که از چشمهایمان لحظه اذان میچکد 
برای ربنای شجریان که شاید امسال پخش نشود...
برای سریالهای بعد از افطار که آخرش به خوبی و خوشی تمام میشود.
برای شبهای قدر که هرسال بیشتر از سال قبل تلاش میکنیم تا شاید پرونده اعمالمان پاک شود ..
و برای شب عید فطر و لذت حساب کردن فطریه برای هر نفر..
برای صبح های عید فطر که همیشه خواب میمانم و به نماز نمیروم و بعدش توجیه میکنم که حدیث داریم زنان جوان به نماز عید فطر و عید قربان نروند...
. برای هار روز عید فطر که بعد از یک ماه چقدر میچسبد پرخوری....
فقط خواهش میکنم زود از پیشمان نرو...
شاید این آخرین سالی باشد که ...
که این لذت ها را میچشیم.
خواهش میکنم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 13:24  توسط نهال  | 

ما که رفتیم...خدا نصیب شما هم بکند.

سلام آمدیم بگوییم مدتی میرویم و نیستیم. به دلایلی متعدد و پیچیده. دعایمان کنید. هفته دیگر جواب کنکور می آید!!!(خدا بهمان رحم کند) من هم نائب الزیاره شما هستیم البته اگر هند جای زیارتی داشته باشد. البته شاید از همانجا آپیدیم. شایدم خوشمان آمد و همانجا ماندیم. :) بالاخره هند یک هفتم جمعیت زمین را دارد!!!!یکی که پیدا میشود... برگشتیم برایتان سفرنامه مینویسیم. دعا کنید که به سلامت برویم و برگردیم. از سوغاتی ها هم به عکسشان قناعت کنید لطفا.... تا آپ بعدی یا حق
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 13:24  توسط نهال  | 

اَلا یا بلاگفا

اَلا یا ایها الوبلاگ اَدٍر کاساً و ناولها که بلاگداری آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها! هه هه هه... پدرمان درآمد از بس هی زدیم روی این لینک و آن لینک... نگو این لا مذهب(مصب؟ مسب؟)گیر و گور دارد... این روزها کارمان شده فحش دادن :( امید که خدایمان ببخشدمان
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 10:1  توسط نهال  | 

بوقلمون

همیشه همه چیز به همان استواری است که آب روان. به همان روشنی که ابر بهاری. به همان سادگی بال یک شاپرک. و من سردرگم این همه راز. به آسمان که مینگرم تو برایم تداعی میشوی. میدانی چه چیز از آسمان مرا به یاد تو میاندازد؟ ابرهایی که هر لحظه یکجورند. همین صفتشان مرا به یاد صفت بارز بوقلمونی ات میاندازد. زود از جلوی چشمم گم شو... ************************** هیتلر به ناپلئون: ما برای شرف میجنگیم ولی شما برای پول . ناپلئون جواب داد : هرکس برای چیزی که ندارد میجنگد!! ( البته یکی از دوستان گوشزد کردن که اینو امپراتور روم به کوروش کبیر گفته ولی من موافق نیستم چون در اون زمان کشورمون یکی از غنی ترین کشورها از نظر دارایی و صد البته شرف بوده....)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 22:3  توسط نهال  | 

چشم

دیر زمانی نیست که میشناسمش ...

اما آنچه با او یافته ام را شاید نمیتوانستم با سالها زندگی با دیگران دریابم...

هر روز افق تازه ای را بر چشمانم میگشاید...

هر بار که او را میبینم دلم میخواهد بپرم و بغلش کنم ولی چه کنم که غرورم(شاید غرورش شاید شرم هردویمان)اجازه نمیدهد.

هر بار که چشمانش را میبندد دلم میخواهد زار بزنم...

خدایا چه شگرف افریدی هردویمان را ...

و چه شگرفتر او را...

ذهنش...

چهره اش...

و شگرفتر از همه

به ژرفای چشمانش که مینگری هیچ اثری از درون پر تلاطمش نیست.

فقط آرامش و آرامش و ارامش....

چشمانش مرا به یاد آسمان شب می اندازد....

همان عشق سابقم...

شاید وجه مشترکشان همین سیاهی باشد.

------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 14:5  توسط نهال  | 

غولی به نام کور کننده یا همان کنکور!!!

الان کنکور ثبت نام کردم.

همانی که خیلی ها جوانیشان را پایش میگذارند....

و من ....

بزرگترین سایت تفریح و سرگرمی ایرانیان | www.FunShad.com

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:49  توسط نهال  | 

ماه مهر

اینروزها انگار توی گلویم یک بادکنک گنده روز به روز دارد پر از باد میشود.

همه ی عوامل از رفتن ماه رمضان گرفته تا...

فردا اولین روز از آخرین سال عمرم در مدرسه است.

بادکنک توی گلویم هی دارد بزرگتر میشود که خدا کند سال دیگر همین موقع روی یکی از صندلی های دانشگاه بنشینم.

که نکند یکبار خدای نکرده زبانم لال شرمنده ی پدر و مادرم بشوم.

نه خدا بزرگ است  و من تلاشگر .

از حالا به بعد دیر به دیر میام.

خیلی دیر پس فعلا در پناه حق.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط نهال  | 

علی...

یادم می آید چهارم دبستان که بودم معلممان گفته بود درباره ی  شب قدر انشا بنویسیم....

با همان تفکر کودکانه ام نوشتم:

"علی بسیار بزرگ بود...

به وسعت آسمانها ...

به عظمت قرآن...

مگر نه اینکه علی قرآن ناطق بود....

مگر نه اینکه در شب نزول قرآن از میانمان رفت...

...

خسته شده بود ازآنهمه جفا و نیرنگ بازی...

دلش برای رسول و فاطمه پر میکشید...

راهی به ذهنش رسید...

میگویند مستجاب الدعوه بود....

 دعاها و نفرینهایش میگرفت...

راضی به اذیت شدن کسی نبود...

پس نفرین کرد:

خدایا من را از اینان جدا کن.

من را از این مردم بگیر..."

هنوز هم که فکر میکنم میبینم واقعا ....

نه او قابل توصیف نیست....

مولود کعبه و مقتول مسجد.

نظرکرده ی خدا...

علی....

 

بازبان کودکانه ام :

خدایا...

عاقبت بخیرمان کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط نهال  | 

عشق

عشق این مقوله ی تکراری که دل انسانها بدان ۲  ۴ (دچار)میشود را همه میشناسند.

خوشم نمی آمد از این سوسول بازی ها یا بقولی عشق.

اما حالا که فکر میکنم میبینم عشق هم دنیایی دارد.

چه زمینی و چه آسمانی.

وقتی عاشق باشی بقول روباه توی داستان شازده کوچولو انگار توی دلت قند آب میشود وقتی میخواهی طرف را ببینی.

اگر عشق نبود باید چه میکردم؟

معشوق من دلم برایت میتپد.

===================================

پی اس:خدایا عاشقم.عاشقترم کن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:19  توسط نهال  |